ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

مرد شدی دیگه

مرد شدی دیگه، دوست داری با مردها باشی، حالا مامان بیا بهم بگو چند چند شدن؟ بغل دایی وحید در حال تفکر... ...
19 بهمن 1391

تو که چشمات

تو که چشمات خیلی قشنگه، رنگ چشمات خیلی عجیبه ... تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرمو نجیبه... ...
19 بهمن 1391

از اون دوشنبه تا این دوشنبه

٢شنبه هفته پیش بعد از مدتی مریض داری، رفتیم خونه ی خاله منا، و چقدر هم مزه داد، بعد از مدتها دخترداییهام و نوه های داییمو دیدم و بهم چسبید، الهام جون نوه ی داییم هم بهت این هدایای خوشگل و داد... اینم بخش خوشمزه ی خونه ی خاله منا شب هم مادرجون و عموها اومدن خونمون... 3شنبه میلاد پیامبر، بابا رفت سرکار، از صورتت دونه زدن شروع شد، ظهر کمر و شکمت هم دونه زد، داشتم دق می کردم، کلی گریه کردم، بابا هم کار داشت، خلاصه عصری خودشو رسوند خونه، روز تعطیل بود و دکترت هم که نبود، تصمیم گرفتیم تا فرداش صبر کنیم بعد ببریمت دکتر، که خدا رو شکر چهارشنبه هیچ اثری از دونه نبود، نمی دونم بدنت ضعیف شده ب...
19 بهمن 1391

هجده ماهه

عزیز دل مامان، هجده ماهه که کنارمونی، هجده ماهه که به زندگیمون شیرینی دادی، هجده ماهگیت مبارک... دیروز واکسن هجده ماهگیتو زدیم، با خاله منا رفتیم، الان هم خونه ی مامان جونیم، دیشب کمی تب کردی، ولی الان خیلی خوبی... بالاخره کابوس واکسن یک سال و نیمی تموم شد... ...
19 بهمن 1391

پسر فعال من

متوجه می شی که وضو گرفتیم میای و سجاده رو برامون پهن می کنی... تلفن و جواب میدی... دراز کشیدم برام کوسن میاری میذاری زیر سرم... تا کلید بابا تو قفل میچرخه به سمت در میدوی و خریدهای بابا رو میگیری و کشون کشون میاری تو آشپزخونه... لباسها رو که می شورم از لباسشویی درشون میاری و تو پهن کردن لباسها کمکم می کنی... تو جمع کردن خونه خصوصا برداشتن بالشها خیلی کمک حال مامانی... کباب خور مامان ...
15 بهمن 1391

یک اتفاق جالب

یک اتفاق جالب افتاد، رفته بودم دکتر برای نشون دادن آزمایشت، یکی از دوستان وبلاگ نویس و اونجا ملاقات کردم،  گیسو جون و مونا جون مامانش، البته من ایشون و قبلا ندیده بودم و از عکسهای گیسو جون حدس زدم که ممکنه خودشون باشن، خلاصه ریسک کردم و تو آسانسور که بودیم پرسیدم و حدسم درست از آب در اومد... وقتی جریان بی حالیه گیسوی گل  و از مامانش شنیدم خیلی ناراحت شدم، و از ملاقاتشون خیلی خوشحال... امیدوارم که الان حال گیسوی عزیز حسابی خوب شده باشه و مامان مونا یه استراحت درست و حسابی بکنه... اینم آدرس وبلاگ گل دخملی http://mamanefereshteh.niniweblog.com/ ...
9 بهمن 1391

و این روزها

و این روزها بر ما چه گذشت، قرار بود یه شبه بیاییم خونه ی مامان جون اونم بخاطر اینکه بابا می خواست بره شهرستان برای کاری، این یه شب تبدیل شده به 4 شبه که اینجاییم و کلی به مامان جون زحمت دادیم، موندم اون قدیما چطوری بچه داری می کردن!؟ البته مامان جون می گن که یه بچه زحمت بیشتری داره و کلا زمونه عوض شده... در کل خیلی سخته،  چشمهای بی حال، تن گرم، بی قراری، بد غذایی، ناله... دارو خوردن، بالا آوردن، شکم روی... و از همه وحشتناکتر تب و ترس از عواقب تب... آزمایش ادرار و مدفوع دادیم که خدا رو شکر مشکلی نبود، فردا هم جواب کشت این آزمایش و تحویل می گیرم، ایشاالله که مشکلی نباشه...بزرگترها می گن این علائم واسه دندون...
9 بهمن 1391